خاکم نکنید .....
خاکم نکنید .........

خاکم نکنید بذارید اونم برسه ...... بذارید اونو ببینم وقتی به حرفم میرسه

خاکم نکنید هنوز عشقم رو ندیدم ..... این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدم

تابوت منو بذارید اونم بگیره ........  حس کنم عاشقمه وقتی گریش میگیره

اشکای اونو کی بجای من کنه پاک ...... خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک

خاکم نکنید .........

خاکم نکنید بذارید اونم ببینه .... پیکر آشفته ی من بی رمق روی زمینه 

خاکم نکنید بش بگید حالا که مردم .... توی این جشن خشک و خالی اونو به خدا سپردم

اونو بخدا سپردم ..........  اون  بخدا سپردم

وقته رفتن من دو سه روز اونو تنهاش نذارید......روی سنگ قبرم اینه و شمعدون بذارید 

می بینی چی شد عشق ما دوتا .... عاشق تو مرد

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:53 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



دل من پر زده این دل غم زده همه جا سر زده ببینه کجایی

به دلم غم نده تو عذابم نده چشم به راهت شدم تا یه روز بیایی

تا کی باید بشینم تنها توی اتاقم آخه ببین به جز تو دیگه عشقی ندارم

دیگه عشقی ندارم سیاهه روزگارم پای عاشقی دادم همه دار و ندارم

دیگه عشقی ندارم ستاره ای ندارم ستاره ام تو بودی بیا برگرد کنارم

عاشقی بی قرارم جز تو یاری ندارم آره من بی قرارم بیا برس به دادم

اشکامو نادیده نگیر حرفامو نشنیده نگیر دستو بذار تو دستم بیا دستامو بگیر

حال و روزمو ببین بیا اشکامو ببین دنبالت دارم می گردم بیا کنارم بشین

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:57 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

یـــادمان باشد ســـــر ســـــــــجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد از امروز خطایــی نکنیم گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنـــها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:51 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



 
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:43 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا

سر ناسازگاری داره با ما

لا لا لا لا نخواب تیره ست چراغم

مثل آتش فشون می مونه داغم

به جون گلدونا کم غصه ای نیست

هزار شب شد نیومد باز سراغم

لا لا لا لا گل خوش رنگ پونه

دیدی آروم شدم مهمون خونه

می گن دست از سرش بردار نمیشه

آخه عشق شدن که دست ما نیست

لا لا لا لا نخواب تنها می مونم

کمک کن قدر چشماتو بدونم

لا لا لا لا به تو گفتم که من تنهاترینم

تو گفتی من پناه آخرینم

به من گفتی که دنیا بی تو هرگز

تموم دل خوشیهام بی تو هرگز

ولی حالا چه گویم نارفیقم

که خنجر خورده ام نایی ندارم

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:9 توسط seyedmohammadmahdimotahari |




گاهی که دلم می شکند

تنها کسی که مرهم دلشکسته ام

می شود

تویی...

در کابوس شبانه ام زمانی که همه

تنهایم می گذارند

چشم که می گردانم می بینم تنها

کسی که کنارم مانده ای

تویی ...

غزلواره احساس من

پروازت چقدر طولانی شد

گفتی میروی آن سوی پاییز کوچه ها

تا برای گنجشک های آواره

لانه بسازی

گفتی میروی تا نگذاری اشک سپید زمستان

خواب های نقره ای پرنده ها را بهم بریزد

می خواستی منتظر بمانی تا لبخند گل های

وانشده را بچینی؟؟؟

اما نمی دانم

نمی دانم چرا به سمت پنجره های پرسه غروب

باز نگشتی؟؟؟؟

شاید زخمی شدی آن سوی دلتنگی

شایدم خواستی قفس طلایی ات

را ببخشی به قناری آن طرف باغ

نمی دانم ....

شاید دلت گرفت کنج این شب زدگی

راستش را بگو

در این روزها کدام نگاه دل بستی که

صدای مرااز پشت دلتنگی

این پنجره نمی شنوی به آن حوالی

برگرد

برگرد که اینجا

قحطی ستاره است برگرد

برگرد تا ببینی

بغض چه کسی برایت میشکند

من در برزخ این شب ها

اسیروهم برگشتن تو ام

اینجا پراست از ماتم غبار آلود تو

تو نمی خواهی این اطراف به دست های

کسی برسی که از غم تو می بارد ؟؟؟؟

بی همتای من

به پنجره این سوی باران نگاه کن...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 19:5 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



 

توی این دور وزمونه بعضی کارامون حرومه

چرا شکستن دلامون چنین شده بی بهونه

تو که می دونستی که من طاقت دوریتو ندارم

میتونستم وقت گریه سر رو شونه هات بذارم

دلم تنگه دیدنته داد می زنه توی سینه

همش بهونه می گیره می خواد تو رو باز ببینه

بی تو شبام پر از غمه پر از سکوت و ماتمه

دلم می خواد یه روز بیاد نگات کنم یه عالمه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:22 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



 بياامشب به من محرم شواي اشک
                 بیاامشب توهم باغم شوای اشک
       بیا بنگر دلم  تنها  شده باز
                بیا قلب مراهمدم شو ای
 
اشک
             من آن  گلبوته  خشک  کویری
                  بيابرروی من شبنم شوای
اشک
                رهاکن ميل ماندن دردو چشمم
                 توجاری بررخ زردم شواي اشک
         بيا ارام  من  در  بيقراری

                         تسلی بخش من هردم شواي
اشک
                 بیابغض سکوت سینه بشکن   
                 توفریاددل سردم شوای
اشک
            دلم مجروح درد  غربت   تو
                          به روی زخم دل مرهم شواي
اشک

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:22 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



در دو چشمش گناه مي خندید

بر رخش نور ماه مي خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئي بي پناه مي خنديد

شرمناك و پر از نيازي گنگ

با نگاهي كه رنگ مستي داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

بايد از عشق حاصلي برداشت

سايه ای روي سايه ئي خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسي روي گونه ای لغزيد

بوسه اي شعله زد ميان دولب

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:19 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی بر خوردهای سرد را...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:15 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



عشق یعنی با افق یک دل شدن

           یــا لباسی از شقایق دوختن

                 عشق یعنی با وجود خستگی

                         بر سر پروانهء دل سوختن

عشق یعنی داستــانی نـا تـمــام

        عشق یعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا

               عشق یعنی گفتن ازاحساس موج

                      در کــنـار حسـرت پـروانـه ها

عشق یعنـی آه سرخ لالـه هـا

       عشق یعنی حرف پنهان در نگاه

                عشق یعنـی تـرجـمـان یک نـفس

                         عمق سـایـه روشن دشت پگـاه

عشق یعنـی قـصـهء یک آرزو

       عشق یـعـنـی ابـتـدای یک غـروب

                 عشـق یـعـنـی تکـه ای از آسمـان

                        عشق یعنی وصف یک انسان خوب

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:12 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



 

  

گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 19:14 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



غصه نخور ای دل بی کسم گریه نکن گلم همه کسم

رسم دنیا بی وفاییه  دلکم دلکم دلکم دلکم

دل من بغضتو بشکن غریبگی نکن با من ببار مثل ابر بهار دل من

اونی که تو رو شکسته خدا جوابشو میده ببار مثل ابر بهار دلکم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 18:46 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پاي تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 18:18 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



اگه گریه بذاره می نویسم

کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد

نگو اصلا نفهمیدی نگو نه

تو بودی اون که دستامو رها کرد

خودت گفتی خداحافظ تموم شد

من وتو سهممون از عشق این بود

خود تو حرمت عشقو شکستی

بریدی آخر قصه همین بود

اگه مهلت بدی یادت میارم

روزایی رو که بی تو عین شب بود

تموم سهمت از دنیا عزیزم

بذار یادت بیارم یک وجب بود

بهت دادم تموم آسمونو

خودم ماهت شدم آروم بگیری

حالا ستاره ها دورت نشستن

منو ابری گذاشتی داری میری

بیا برگرد از این بن بست بی عشق

بذار این قصه این جوری نباشه

آخه بذر جدایی رو چرا تو

چرا دستای تو باید بپاشه؟

خداحافظ نوشتن کار من نیست

آخه خیلی باهات ناگفته دارم

اگه گریه بذاره می نویسم

اگه مهلت بدی یادت میارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 17:15 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



منو بگیر از این روزای دربدر

از این روزا از این شبای بی ثمر

منو ببر به خاطرات رفتمون

روزایی که جا گذاشتی پشت سر

تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد

خیابونا غریب و غم گرفته ان

کجا برم چرا نمی رسم به تو

کجایی پس چرا نمی رسی به من

حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه

کی عاشقونه می نویسه اسم تو

بدون من هزار سال دیگه ام بدون

کسی نمی شکنه طلسمتو

چقدر حرف مونده و نمیشنوی

چقدر راه مونده و نمی کشم

ببین کجای قصه پس زدی منو

محاله بی کس تر از این بشم

غریبگی نکن دلم غریبه نیست

همونه که برات ستاره چیده بود

بگو که یادته بکو که یادته

همونه که گفتی از خدا رسیده بود

تو شونتو نمیسپری به هق هقم

نه می گی عاشقی نه می گم عاشقم

نه تو دیگه برام اون عشق سابقی

نه من دیگه برات گل شقایقم

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 17:13 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



چشم من بگو چی دیدی غصه خوردی

 چیک و چیکه چند تا ناودونو شمردی

چشم من تو قاب ماه چند تا بغضی

دیگه داد هرچی ابره در آوردی

می دونی چند تا نمازتو شکوندی

چند تا ربنای نیمه کاره خوندی

شونه های آسمون تر شده بس کن

می بینی خدارو تو گریه کشوندی

آخه چشم من دنیا به دیدن نمی ارزه

قصه هاش که به شنیدن نمی ارزه

اما گاهی واسه تو وقتی غریبی

قلب آسمونا از غصه می لرزه

چشم من حرمت اشکاتو نگهدار

می دونی چند تا غروبو گریه کردی

قطره قطره آب شدن ثانیه هامون

بس که لحظه های خوبو گریه کردی

تو میگی خیابونا شکنچه گاهن

آینه های دل شکسته رو سیاهن

کاشکی باورت شه ابرک خیسم

هنوزم چند تا ستاره بی گناهن

هنوزم یکی نشسته روی ابرا

نگران کفترای یاکریمه

دیگه وقت خنده های بی بهونست

چشم من گریه نکن خدا کریمه

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:35 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



می خوام که با دست خیال خدا رونقاشی کنم

رو زانوهاش اشک بریزم هوا رو بارونی کنم

گریه کنم گذشتمو سر روی پاهاش بذارم

بگم غریبم بی نشونم برس به دادم

می خوام رو تار و پود شب مقصدو بی هدف برم

تو این هوای بی نفس برم به آخر برسم

برم یه جایی که فقط تو باشی و بی کسیام

تو سرنوشت دست ببرم بهشتوتا خودت بیام

تو نفس آخر عشق تنهاتر از خدا شدم

اشکی نمونده تو چشام با گریه بی وفا شدم

غصه شکسته دلمو آخر این سفر کجاست؟

وقت بریدن منه دلهره از دلم جداست

تنهاتر از خیال تو دلو به دریا می زنم

منو صداکن که می خوام دل از جدایی بکنم

دستامو بگیر می دونم تویی اون همیشه با من

اینه اون محال ممکن مثل اشک شیشه با من

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 21:37 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



شنیدم عروسیته اون که دستاش توی دستاته کیته؟

یعنی باور بکنم اون همه خاطره ها دروغی بود

این همه خوبی بهت کردم خداییش کمت نبود مگه کمت بود؟

لباس عروست رخت عزاته هرجا بری نفرین این دلم باهاته

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:9 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



امشب از تو می نویسم ،از تو و نگاه نازت

می نویسم از طلسم چشمای ترانه سازت

امشب از تو می نویسم ،ای تو همسایه ی بارون

بی تو عادت چشامه ،خوندن آیه ی بارون

تو یه عادت قشنگی که شبا میای سراغم

با چشات خورشید داغ و می رسونی به اتاقم

سایه سار مهربونی واژه ی قشنگ بودن

بگو با کدوم ترانه میرسی به دستای من

واسه داشتنت حریصم ،از هجوم گریه خیسم

ای غزلترین ترانه ،امشب از تو مینویسم

امشب از تو مینویسم  ،تو که ماه آسمونی

تو که از زمین جدایی ،ولی مثل من میمونی

امشب از تو مینویسم ،که من و به من رسوندی

من و از قعر سیاهی ،تا به روشنی کشوندی

میخوام این نوشته ها رو که د لم دفترشونه

خط به خطشو نگاهت مثه آتیش بسوزونه

که د لم جلوی چشمات ،ذره ذره شعله ورشه

تا بفهمی که نمیشه ،یه شبم بی تو به سر شه

واسه داشتنت حریصم ،از هجوم گریه خیسم

 

ای غزلترین ترانه ،امشب از تو می نویسم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:36 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



     عشق؛ یعنی شعله بر خرمن زدن

                                عشق؛ یعنی رسم دل برهم زدن

                     عشق؛ یعنی یک تیمم یک نماز

                               عشق؛ یعنی عالمی راز و نیاز

                                        عشق؛ یعنی با پرستو پر زدن

                              عشق؛ یعنی آب بر آذر زدن

                     عشق؛ چشمی است که گاه

 


خود را به کوری میزند


تا از خیابان عبورش دهی


بی آنکه بدانی، عبورت داد


روزهان با او بودن به سان نفسی گذشت


لحظه ی وداع نزديک بود


و آشوبی در دل برپا


که نگارا جواب نامه ی ما را چه شد؟



هرگز تو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري و هرگز از تو رنجور نخواهم شد


چرا كه تو را دوست دارم ديوانه وار عاشقت شدم چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم


با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم


نه تو از عشق من دست مي كشي و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود


سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني


فرسنگ ها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است و قلبم در آرزوي تو


می سوزد.


آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي خورشيد وجودت پنهان مي گردد


و ابرهاي غم و اندوه مرا دربر مي گيرند و به دنياي غريبي مي برند


هميشه در قلبم حضور داري و عشقت زندگي ام را گلباران كرده است


تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كردم


محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند ...



+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:2 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



زندگی

محتاج دلبستگی ست

و من برای بهانه ی زندگيم

دل به تو بستم

و من برای دل تو

چه دلها ، که شکستم

و من از دست تو

چه شبها که ، در خود شکستم

و من رويين تن ، با خدعه ی تير چشمانت

محکوم به شکستم

و من با ذوالفقار ابروانت

خيبر دلم را ، خود شکستم

.....................

هر چند که

دل سنگی دلی

و برايم پر از آزاری

هر چند که

وجودت برای من شد

شب و روز موجب زاری

هر چند که

به خاطر عشقم به تو

کودک غم را در آغوشم زادی

هر چند که

با زنجير گيسويت

گرفتی از من آزادی

...................

اما

دل کندن از تو

مرا

خودکشی ست

و من محتاج توام

برای زندگی

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:44 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

  ای بروی چشم من گسترده خویش

شایدم بخشیده از اندوه بیش

 

            همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز الودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

اتشی در سایه مژگان من

       ای زگندمزارها سر شارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

  ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

               با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نو؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

         ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

    پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

             درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

   سر نهادن بر سینه دل سینه ها

 سینه الودن به چرک کینه ها

        در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه یازارها

              اه ای با جان من اویخته

ای مرا از گور من انگیخته

                  چون ستاره با دو بال زرنشان

امده از دور دست اسمان

       از تو تنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم اغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را اب تو

بستر رگهام راسیلاب تو

                       درجهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

          ای به زیر پوستم پنهان شده

                             همچو خون در پوستم جوشان شده

          گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

اه ای بیگانه با پیراهنم

اشنای سبزه زاران تنم

           اه ای روشنان طلوع بی غروب

افتاب سرزمین های جنوب

اه اه ای سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

          عشق دیگر نیست این این خبر گیست

چلچراغی در سکوت و تیر گیست

غشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

             این دگر من نیستم من نیستم

حیف از ان عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

         ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

    اه میخواهم که بشکافم ز هم

شایدم یکدم بیالاید به غم

        اه میخواهم که بر خیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم هایهای

ای دل تنگ من و این دود عود؟

         در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

          این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این ارزوها؟

ای نگاهت لای لائی سحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

               ای نفسهایت نسیم نمیخواب

شسته از من لرزه های اظطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیای من

       ای مرا با شور شعر امیخته

اینهمه اتش به شعرم ریخته

  چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به اتش سوختی

شعر زیبای فروغ فرخزاد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:1 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



شب به روي جاده نمناك
 سايه هاي ما ز ما گويي گريزانند
دور از ما در نشيب راه
در غبار شوم مهتابي كه ميلغزد
سرد و سنگين بر فراز شاخه هاي تاك
سوي يكديگر به نرمي پيش مي رانند
شب به روي جاده نمناك
در سكوت خاك عطر آگين
نا شكيبا گه به يكديگر مي آويزند
سايه هاي  ما ...
همچو گلهايي كه مستند از شراب شبنم دوشين
گويي آنها در گريز تلخشان از ما
نغمه هايي را كه ما هرگز نمي خوانيم
نغمه هايي را كه ما با خشم
در سكوت سينه ميرانيم
زير لب با شوق ميخوانند
ليك دور از سايه ها
بي خبر از قصه دلبستگي هاشان
از جداييها و از پيوستگي هاشان
جسمهاي خسته ما در ركود خويش
زندگي را شكل ميبخشند
شب به روي جاده نمناك
اي بسا پرسيده ام از خود
زندگي آيا درون سايه هامان رنگ ميگيرد ؟
يا كه ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم؟
همچنان شب كور
 ميگريزم روز و شب از نور
تا نتابد سايه ام بر خاك
 در اتاق تيره ام با پنجه لرزان
راه مي بندم بر وزنها
 مي خزم در گوشه اي تنها
اي هزاران روح سرگردان
گرد من لغزيده در امواج تاريكي
سايه من كو ؟
نور وحشت مي درخشد در بلور بانگ خاموشم
سايه من كو ؟
سايه من كو ؟
او چو رويايي درون پيكرم آهسته مي رويد
 من من گمگشته را در خويش مي جويد
پنجه او چون مهي تاريك
ميخزد در تار و پود سرد رگهايم
 در سياهي رنگ مي گيرد
طرح آوايم
 از تو مي پرسم
اي خدا ... اي سايه ابهام
 پس چرا بر من نميخندد
 آن شب تاريك وحشتبار بي فرجام
 از چه در آيينه دريا
صبحدم تصوير خورشيد تو مي لغزد ؟
 از چه شب بر شانه صحرا
 باز هم گيسوي مهتاب تو مي رقصد
 از تو مي پرسم
اي خدا اي ظلمت جاويد
در كدامين گور وحشتناك
 عاقبت خاموش خواهد شد
 خنده خورشيد ؟
من نميخواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نميخواهم
او بلغزد دور از من روي معبرها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاهاي رهگذرها
او چرا بايد به راه جستجوي خويش
روبرو گردد
با لبان بسته درها ؟
او چرا بايد بسايد تن
بر در و ديوار هر خانه ؟
او چرا بايد ز نوميدي
پا نهد در سرزميني سرد و بيگانه ؟
آه ...اي خورشيد
لعنت جاويد من بر تو
 شهد نورت پر نيمسازد دريغا جام جانم را
با كه گويم قصه درد نهانم را
سايه ام را از چه از من دور ميسازي ؟
ازچه دور از او مرا در روشنايي ها
رهسپار گور مي سازي ؟
گر ترا در سينه گنج نور پنهانست
 بگسلان پيوند ظلمت را ز جان سايه هاي ما
آب كن زنجيرهاي پيكر ما را بپاي او
يا كه او را محو كن در زير پاي ما
آه ... اي خورشيد
 لعنت جاويد من بر تو
 هر زمان رو در تو آوردم
 گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خويش
 خيره تر كردي
 ليك در پايم
 سايه ام را تيره تر كردي
از تو مي پرسم
اي خدا ... اي راز بي پايان
 سايه بر گور چيست ؟
 عطري از گلبرگ وحشتها تراويده ؟
بوته اي كز دانه اي تاريك روييده ؟
 اشك بي نوري كه در زندان جسمي سخت
 از نگاه خسته زنداني بي تاب ! لغزيده ؟
از تو ميپرسم
تيرگي درد است يا شادي ؟
جسم زندانست يا صحراي آزادي ؟
ظلمت شب چيست ؟
شب خداوندا
سايه روح سياه كيست ؟
وه كه لبرزيم
از هزاران پرسش خاموش
 بانگ مرموزي نهان مي پيچدم در گوش
 اين شب تاريك
سايه روح خداوند است
سايه روحي كه آسان مي كشد بر دوش
با رنج بندگان تيره روزش را
آه ...
او چه ميگويد ؟
او چه ميگويد ؟
خسته و سرگشته و حيران
ميدود در راه پرسش هاي بي پايان
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:48 توسط seyedmohammadmahdimotahari |



تو در جان منی من غم ندارم

تو ایمان منی من کم ندارم

اگر درمان تویی دردم فزون باد

وگر معشوقه ای سهم من جنون باد

تویی تنها تویی تو علت من

تو بخشاینده بی منت من

صدایم کن صدای تو ترانه است

کلامت ایه های عاشقانه است

تو را من سجده سجده می پرستم

که بر سر خاک بر زانو نشستم

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:42 توسط seyedmohammadmahdimotahari |